تبليغاتX
رنگ باران

رنگ باران

مي‌نويسم چون به طور غريزي باور كرده‌ام جز اين گونه خود را باز نگويم
عشقي پاك

 

        ارتفاع تشنج

                      از ابتداي چشمانت

        انتهايش مغبونِ مغموم

        ارتفاع ابديّت

                       همان لغزش لبالبِ ملبّسِ نفرت

        در سبزِ حضورت نم‌ديده نابم

        تا ابعاد اين نابغه‌ي مفقود

        بيا حكايت كن از گونه‌ي بچه چشم دريايي

        كه طول نگاهش چرخش عقربك‌هاي ساعت

        و عرضش

                   ميخ

                        نابِ معوّجْ

                                    هذيان.

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت10:10 قبل از ظهرتوسط مريم دختر باران |
از نوشته‌هاي يك دوست (كه خيلي دوستش دارم) براي كه ... را نمي‌‌دانم
بگذریم ...


بگذار ناگفته‌های ما بی‌خریدار باشد ...


تنها باورکن عزیز!


در روزگاری که آدم‌ها گور یکدیگر را می‌کنند!


و دستانشان را خاک فراموشی پوشانده ...


من برایت آسمان می‌سازم و با دستانی همه ابر


با عادت با تو بودن! بر تو می‌بارم ...

 

+نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت8:57 قبل از ظهرتوسط مريم دختر باران |
ديوانه باش

براي دوست داشتن ديوانگان خود نيز مي‌بايد ديوانه بود

براي جستجوي نگاه يك ديوانه كه در عطشش معشوقانه عاشقي

مي‌بايست ديوانه بود

براي ديدن رنگ چشماني كه هيچ گاه نديده‌اي

مي‌بايست ديوانه بود

و براي به وسعت رسيدن اين عشق آسماني

مي‌بايست چشمها را شست

براي دانستن اينكه چقدر دوستت دارم مي‌بايست ديوانه باشي

و براي بودن يك خيال هم‌حجم يك استكان پر از خالي

مي‌بايست تهي بود از هر چه سرشار و سرشار بود از هر چه مهرباني

چونان دريا، كه تمام استكان‌هاي خالي را طالب است

براي دريايي بودن هم

                          مي‌بايست ديوانه بود تا تمام عشق را مزه‌مزه كرد

با اين وجود هستي يا نه...؟!

من كه دوستت دارم

مي‌داني چرا؟؟؟

چون ديوانه‌ام!!!

 

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم شهریور 1387ساعت12:11 بعد از ظهرتوسط مريم دختر باران |
تقديم به تنها مونس زندگي‌ام دخترم مينا به مناسبت 17 تير روز تولدش

 

چه زيباست

ستايش گلي

نگاههايش

          بودنش

                   جاودانگي‌اش

و به معراج بردنش

چه زيباست

با نگاه او هر روز آغازي نو

چه زيباست

براي او به عرش رفتنت

چه زيباست

ميناوار پرستيدنش

و اوج تمام اين زيبايي‌ها به خاطر او از خود گذشتنت

اين روزها باراني‌تر از هميشه‌ام

آخرين باري كه دلم شكست

تكه‌تكه‌هاي آن

همراه با تبلّور اشكهايم بخار شدند

به آسمان گريختند، به ابرها پيوستند

اي كاش در شهر شما هم باران ببارد

تا شايد به اين بهانه يك بار، تنها يك بار باراني بنگري

نمي‌دانم كيستم؟

اما با همه‌ي باراني بودنم مي‌بايست چتر زندگي گلي باشم

مي‌بايست من خيس بمانم تا او در امان باشد

مي‌بايست من بمانم تا او هم بماند.

مثل شبنم

مثل صبح

به اميد زندگي

 

+نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت9:25 قبل از ظهرتوسط مريم دختر باران |
تقديم با عشق به تمام مادران دنيا ... روزت مبارك مادر

 
+نوشته شده در دوشنبه سوم تیر 1387ساعت7:17 بعد از ظهرتوسط مريم دختر باران |
احساسي پاك تقديم به يك دوست كه ردپايش ... آشناست.

 

اي كاش مي‌توانستم يك ماهي كوچك باشم

و با جريان آب‌ها خود را بر سر قلاب بياويزم

و دليل يك لبخند باشم

اي كاش مي‌توانستم يك شاخه گل باشم

و در اوج خيال، پرغرور پرپر شوم

و دليل يك لبخند باشم

اي كاش مي‌توانستم در پيِ اين همه

من شكارچي اوج احساسي باشم كه در پي شكستي تلخ تا اوج تنهايي رفت

و دليل يك لبخند باشم

اي كاش مي‌توانستم معشوقي باشم

تا نازِ نوازشِ نگاهِ نورسيده‌يِ نيايشي باشم

و دليل يك لبخند باشم

اي كاش مي‌توانستم ديوانه‌اي باشم

ناب‌تر از احساس معشوق به گل اي ماهي

تا در اين دنياي پر از مكر و فريب

با دستاني باز پر نور از دعاهاي شبانه‌ام به سراغ خانه‌ي دوست روم

اي كاش ...

ديوانه كه هستم اما نمي‌دانم دليل يك لبخند هستم يا ...؟

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت12:26 بعد از ظهرتوسط مريم دختر باران |
ياد و خاطره كوروش كبير (ذي‌القرنين)

 

كوروش كبير (ذي‌القرنين) هميشه جاودان خواهد بود.

 

امسال براي اولين بار در تمام طول عمرم پا به سرزميني گذاشتم كه بوي بهشت مي‌داد، و ذره ذره‌ي آن خاك تمام وجودم را پر از عشق ايراني بودن و جاودانگي كرد، تخت‌جمشيد، پاسارگاد، و خاك پاكش.

شايد تا امروز آن‌گونه كه بايد ديدم نسبت به زندگي اين نبود كه حالا هست اما حالا كه هر روز با ياد آنجا زنده‌ام و اميدوارم حداقل تا پايان عمرم بتوانم يك بار ديگر آن خاك پاك را زيارت كنم تمام وجودم پر از اميد مي‌شود و خون در رگ‌هايم جاري‌تر و بغض گلويم را مي‌فشارد و اشك در چشمانم جاري و به شما تمام ايرانيان توصيه مي‌كنم براي يكبار هم كه شده به آنجا برويد.

تا وقتي ايران و ايراني هست ياد و نام آن بزرگواران نيز جاودانه خواهد بود.

 

پس بكوشيم براي آبادي ايراني جاودان

 

وصیت‌نامه کوروش کبیر

پس از مرگ بدنم را موميایي نكنيد و در طلا و زيورآلات و يا امثال آن نپوشانيد. زودتر آن را در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا ذره ذره‌های بدنم خاك ايران را تشكيل دهد.

 

چه افتخاري براي انسان بالاتر از اينكه بدنش در خاكي

مثل ايران دفن شود.

 

از همه پارسيان و هم‌‌پيمانان بخواهيد تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اينكه ديگر از هيچ‌گونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گويند، به واپسين پند من گوش فرا داريد، اگر می‌خواهيد دشمنان خود را تنبيه كنيد، به دوستان خود نيكی كنيد، فرزندان من؛ دوستان من؛ من اكنون به پايان زندگی نزديك گشته‌ام، من آن را با نشانه‌های آشكار دريافته‌ام، وقتی درگذشتم مرا خوشبخت بپنداريد و كام من اين است كه اين احساس در کردار و رفتار شما نمايانگر باشد، زيرا من به هنگام كودكی، جوانی و پيری بخت‌يار بوده‌ام، هميشه نيروی من افزون گشته است آن چنان كه هم امروز نيز احساس نمی‌كنم كه از هنگام جوانی ناتوان‌ترم، من دوستان را به خاطر نيكويی‌های خود خوشبخت و دشمنانم را فرمان‌بردار خويش ديده‌ام، زادگاه من بخش كوچكی از آسيا بود، من آن را اكنون سربلند و بلندپايه باز می‌گذارم، اما از آنجا كه از شكست در هراس بودم، خود را از خودپسندی و غرور برحذر داشتم، حتی در پيروزی‌های بزرگ خود، پا از اعتدال بيرون ننهادم، در اين هنگام كه به سرای ديگر می‌گذرم، شما و ميهنم را خوشبخت می‌بينم و از اين رو می‌خواهم كه آيندگان مرا مردی خوشبخت بدانند. مرگ چيزی است شبيه به خواب، در مرگ است كه روح انسان به ابديّت می‌پيوندد و چون از قيد و علايق آزاد می‌گردد به آتيه تسلط پيدا می‌كند و هميشه ناظر اعمال ما خواهد بود پس اگر چنين بود كه من انديشيدم، به آنچه كه گفتم عمل كنيد و بدانيد كه من هميشه ناظر شما خواهم بود، اما اگر اين چنين نبود، آنگاه از خدای بزرگ بترسيد كه در بقای او هيچ ترديدی نيست و پيوسته شاهد و ناظر اعمال ماست. بايد آشكارا جانشين خود را اعلام كنم تا پس از من پريشانی و نابسامانی روی ندهد. من شما هر دو فرزندانم را يكسان دوست می‌دارم ولی فرزند بزرگترم كه آزموده‌‌تر است كشور را سامان خواهد داد، فرزندانم! من شما را از كودكی چنان پرورده‌ام كه پيران را آزرم داريد و كوشش كنيد تا جوان‌تران از شما آزرم بدارند. 

تو كمبوجيه، مپندار كه عصای زرين پادشاهی، تخت و تاجت را نگاه خواهد داشت. دوستان يک رنگ برای پادشاه عصای مطمئن‌تری هستند. همواره حامی كيش يزدان‌پرستی باش، اما هيچ قومی را مجبور نكن كه از كيش تو پيروی نمايد و پيوسته و هميشه به خاطر داشته باش كه هر كسی بايد آزاد باشد تا از هر كيشی كه ميل دارد پيروی كند. هر كس بايد برای خويشتن دوستان يك دل فراهم آورد و اين دوستان را جز به نيكوكاری به دست نتوان آورد.

از كژی و ناروايی بترسيد، اگر اعمال شما پاك و منطبق بر عدالت بود قدرت شما رونق خواهد يافت، ولی اگر ظلم و ستم روا داريد و در اجرای عدالت تسامح ورزيد، ديری نمی‌انجامد كه ارزش شما در نظر ديگران از بين خواهد رفت و خوار و ذليل و زبون خواهيد شد، من عمر خود را در ياری به مردم سپری كردم، نيكی به ديگران در من خوش‌دلی و آسايش فراهم می‌ساخت، و از همه شادی‌های عالم برايم لذت‌بخش‌تر بود.

به نام خدا و نياکان درگذشته‌ی ما، ای فرزندان اگر می‌خواهيد مرا شاد كنيد نسبت به يكديگر آزرم بداريد، پيكر بی‌جان مرا هنگامی كه ديگر در اين گيتی نيستم در ميان سيم و زر مگذاريد و هر چه زودتر آن را به خاك باز دهيد، چه بهتر از اين كه انسان به خاك كه اين ‌همه چيزهای نغز و زيبا می‌پرورد آميخته گردد من همواره مردم را دوست داشته‌ام و اكنون نيز شادمان خواهم بود كه با خاكی كه به مردمان نعمت می‌بخشد آميخته گردم، هم‌اكنون درمی‌يابم که جان از پيكرم می‌گسلد، اگر از ميان شما كسی می‌خواهد دست مرا بگيرد يا به چشمانم بنگرد، تا هنوز جان دارم نزديك شود و هنگامی كه روی خود را پوشاندم، از شما خواستارم كه پيكرم را كسی نبيند حتی شما فرزندانم، پس از مرگ بدنم را موميایي نكنيد و در طلا و زيورآلات و يا امثال آن نپوشانيد، زودتر آن را در آغوش خاك پاك ايران قرار دهيد تا ذره ذره‌های بدنم خاك ايران را تشكيل دهد، چه افتخاری برای انسان بالاتر از اينكه بدنش در خاكی مثل ايران دفن شود.

از همه پارسيان و هم‌پيمانان بخواهيد تا بر آرامگاه من حاضر گردند و مرا از اينكه ديگر از هيچ‌گونه بدی رنج نخواهم برد شادباش گويند، به واپسين پند من گوش فرا داريد.

اگر می‌خواهيد دشمنان خود را تنبيه كنيد،

به دوستان خود نيكی كنيد.

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت10:21 قبل از ظهرتوسط مريم دختر باران |
نگاهت آهوگونه

 

 

آهاي آهوچشم

 

                   نيكوخصال

 

من در اين دشت بي‌انتها اين همه دوان دوان در پي‌ات نبوده‌ام

 

كه حالا با تو هم در حسرت يك نگاه آهويي بسوزم 

 

طنين‌انداز اين دل پردردم

 

حتي به نيش نگاهت هم قانع است 

 

 

با تو قانعم به مرگ، حتي.

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت10:17 قبل از ظهرتوسط مريم دختر باران |

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت5:42 بعد از ظهرتوسط مريم دختر باران |
بيچاره دل من

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت5:41 بعد از ظهرتوسط مريم دختر باران |

آرزومند آن نباش چيزي غير از آنچه هستي باشي

بكوش در كمال آنچه هستي باشي.

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت5:39 بعد از ظهرتوسط مريم دختر باران |
سلامي دوباره

سلام

سلام به همه ي شما مهربانان

عزيزاني كه همواره به يادم بوديد

دست كم به شما بدهكارم

در حد يك تشكر به خاطر لطفتان

و در حد يك عذرخواهي به خاطر غيبت طولاني ام

 

+نوشته شده در سه شنبه یازدهم دی 1386ساعت1:13 بعد از ظهرتوسط مريم دختر باران |
به مناسبت 14 آبان روز تولدم
 

سنگي كه طاقت ضربه‌هاي تيشه را ندارد

تنديس زيبايي نخواهد شد

از زخم تيشه خسته نشو

كه وجودت شايسته است.

 

 

+نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت2:55 بعد از ظهرتوسط مريم دختر باران |
تقديم به ... مهربانم

 

صدا كن مرا

صداي تو خوب است

صداي تو ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت1:33 بعد از ظهرتوسط مريم دختر باران |
فرياد

 

صدايم كن

 

دستم را بگير

 

بي‌تو دلگيرترم از ديروزم

 

و امروز كه با تو هستم اميدوارتر به فردا

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت6:38 بعد از ظهرتوسط مريم دختر باران |
آسماني فكر كن و زميني زندگي كن

+نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت6:8 بعد از ظهرتوسط مريم دختر باران |
غم دوري يار

+نوشته شده در شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت12:13 بعد از ظهرتوسط مريم دختر باران |
تبريك به همه ي عزيزان

چندين بهار گذشته

شما روزهاي سبز را بشماريد

سال نو مبارك

اميدوارم سال خوبي داشته باشيد

سالي پر از صميميت و محبت و صفا و مهرباني و عشق

و عشق و عشق و عشق

+نوشته شده در یکشنبه پنجم فروردین 1386ساعت7:21 بعد از ظهرتوسط مريم دختر باران |
20 اسفند اولين سالگرد ... مبارك
 

و بالاخره فرا رسيد اولين سالگرد ...

هر چند با آمدنش تمام ايمانم را زير سؤال برد اما ...

گرامي باشد اين روز در نزد آنكه عاشق‌تر بود

اما آيا ديگر از امروز به بعد مي‌توان واژه‌ي عشق را باور كرد

نمي‌دانم ...

تو بگو ...

بدورد     بدرود     بدرود

 

+نوشته شده در یکشنبه بیستم اسفند 1385ساعت8:28 قبل از ظهرتوسط مريم دختر باران |
صداي پاي مرگ

 

از همه براي خود گفتن

از من براي او ماندن

از ما براي هم بودن

از من براي او گفتن

ديگر نمي‌خواهم.

او حتي ديگر لطف صدايش را هم از من دزديده

و شايد هيچ گاه نداند عِطر صدايش بود كه اين خاك مرده را زنده كرد

و شايد هيچ گاه نداند ماندنش آبي بود براي اين تن خاكي

و شايد هيچ گاه نخواهد بماند براي اين منِ خسته

رنگ باخته‌ام

از بد روزگار

از تلخي لبانم

و بريده‌ام از همه

ديگر حتي نفس‌هايم نيز به شماره افتاده

براي شمردن لحظه به لحظه‌ي ماندنم بي‌او

نه!

مگر مي‌‌شود بدون اكسيژن نفس كشيد

اما آيا دلم را تيره كرده‌ام

او چنين مي‌گويد، مي‌گويد تيره‌دل شده‌ام!

آهاي هم‌جنسان

شما بگوييد ديوانه مي‌تواند اينگونه باشد؟

و اينگونه ماندن چگونه مردن را مي‌طلبد؟

چقدر تنهايي؟

چقدر انتظار؟

چقدر تحمل؟

چقدر سوز و سوز و سوز؟

گريز ...

بايد گريخت از اين همه بي‌من بودن

تنها هويت ناشناخته‌ي مرا او به من چشاند

تنها مريم مرده را او روح بخشيد

و شايد ديگر تحمل شنيدن نفس‌هايم را هم ندارد

كه اينگونه سخت شده

كه طلسم بدبختي من بر او هم افتاده

كه پي در پي بي‌نهايت بار زجر و بدبختي نصيبش مي‌شود

اصلاً كدام سياهي از اين بالاتر كه از ميان اين همه آدميان

ديوانه‌اي نصيب او شد كه شرم‌آورترين عشق‌ها را برايش به ارمغان آورد

عشقي كه از قلب آغاز شد

آن روز كه باران تنها شاهد اين عشق بود و خدا

خدايي كه خود تقدير را نوشت

گذشت و گذشت و گذشت

و در بيست و چهاري كه هميشه برايم مقدس بود آمد

و چه آمدني كه در تمام طول ماندنش نشد كه نگاهش را ببوسم

و رفت

رفتني تلخ‌تر از هميشه

و حالا ديگر حتي همه‌ي آن دوست‌داشتن‌ها ...

و مرگ را در لحظه به لحظه‌ي رگ‌هايم احساس مي‌كنم

و خواهم رفت روزي بدون هم‌دردي در كنارم

و خواهم رفت روزي بدون او در كنارم

و خواهم رفت روزي كه سرتاسر وجودم از عشق او سوخته

روزي كه ديگر تاب و تحمل دردي بزرگ‌تر از آن را ندارم

و آن روز همين ........................ حالاست!!!!! 

 

+نوشته شده در شنبه پنجم اسفند 1385ساعت7:40 بعد از ظهرتوسط مريم دختر باران |
بمان اي من من
 

از آب گذشتم، از سايه بدر رفتم،

رفتم، غرورم را بر ستيغ عقاب - آشيان شكستم

و اينك، در خميدگي فروتني، به پاي تو مانده ام.

خم شو، شاخه ي نزديك!

نزديك تر بيا

تا اين شاخه ي شكسته

بر سنگفرش خانه ي تو آشيان كند

و تو در لابلاي اين همه ازدحام

ازدحام كوچه و خيابان و سياهي و محرم و عزا

تنها پناه اين خسته باش

در اين سكوت مرگبار زندگي ام

در آن تنهايي غم غربت

من مانده ام دور از تو

از نگاهت و از ...

اما همه ي من نزديك است براي بودن با تو

اميد شايد نوري است كه فقط با دراز كردن دستانمان

آن را از اشك هاي حسين برچينيم

حسيني كه فرزند علي است

علي اي كه تنها مرد آسماني است براي زميني ها

زميني كه سنگيني من و تو را بر سينه مي خرد

بمان اي من من

براي ماندنم.

براي ...

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت3:56 بعد از ظهرتوسط مريم دختر باران |
پاسخ به نظرات شما دوستان
سلام به دوستان

يادم نمياد شعري را از جايي كپي كرده باشم

از ۱۲ سالگي تا به حالا خودم شعر گفتم

دو كتاب هم در اين زمينه دارم

مطمئن باشيد شعرها كپي نيست و همه متعلق به خودمه

ممنون به خاطر نظرات شما بزرگواران

اين را نوشتم تا جوابگوي سؤال دوستان باشم

موفق باشيد

يا علي

 

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت3:44 بعد از ظهرتوسط مريم دختر باران |
زجر اسفند در آباني سرد

  

با تمام عشق اسفندي‌ام

 

تكه‌تكه راه را فروردين‌وار هم‌بوي ارديبهشت ساختم

 

تا قدم‌هايش را در خرداد شماره كنم

 

تمام بهانه‌هايم را در تير و مرداد و شهريور گريه كردم

 

تا به پاييزي برسانم كه او هميشه نويدش را مي‌داد

 

تمام مِهر مهرماه فداي چشمانش

 

اما اي كاش مرا در آباني كه ماه تولدم بود رها نمي‌كرد

 

خاطره‌ي خوشِ تولد، زجرِ تلخِ جدايي

 

تداعي اينها را با كدام باران همآغوش باشم

 

من چگونه خيس شوم زير باراني كه تمام قطره‌هايش خودِ اوست

 

در اين فصل برگ‌ريزان

 

كه بوي 20 اسفند را مي‌دهد

 

بوي 24 خرداد را

 

14 آبان

 

24 دي

 

كه بوي خدا را مي‌دهد

 

تا پُرآواز، هلهله‌‌كنان با پابوسي باران

 

ديوانه‌وار به رقص آيد تمام التماس‌هايم

 

تا

 

تنهائيم را با او قسمت كنم

 

اما مرا تنهاتر از هميشه

 

رها بر باد، بر طناب عشق آويزان كرد

 

او تمام خستگي زندگي‌ام را

 

                                 به حساب بدي‌هايم گذاشت

 

تكه كلامش علي بود

 

علي‌اي كه تنها او سمبل مردانگي‌ست

 

و خود را مُريد او مي‌داند

 

اما يك نفر از او بپرسد چرا …؟!

 

مگر عاشق نبود

 

مگر چشمانش را به خاطر مريم مقدس‌اش از دست نداد

 

مگر فدا نشده بود

 

پس چرا …؟!

 

در كدام سرزمين، عشق را اينگونه معنا مي‌دهند

 

كجاي ايران زمين، اين يعني اِثبات

 

من نمي‌گويم كيستم

 

من نمي‌گويم چه مي‌خواهم

 

اما اي كاش او مي‌توانست به من بگويد

 

دويست و بيست و نه غروب را چگونه گذراند؟

 

جز يادِ من بود

 

نه اينكه هميشه عاشق بود

 

شايد غربت به او آموخته است

 

اين يعني عشق، اين يعني دوست داشتن، اين يعني وفا

 

اي كاش مي‌دانست خاكسترنشين تمام روزهاي تلخش كه بوده؟

 

كيست كه دست‌هايش رو به آسمان او را از خدا خواسته و مي‌خواهد؟

 

كيست كه تمام زندگي‌اش را به خاطر ديدن او به انتظار مي‌نشيند؟

 

آهاي مريم‌نام

 

                مريم‌كيش

 

                              مريم‌جسم

 

اي كه اشهد شروع حياتت را مريم‌وار برايت نجوا كرده‌اند

 

تنهائيت مقدس است

 

تقديسِ جنوني آبي در انتظار ديوانه‌اي ناجي

 

ديوانه‌اي كه تمام خستگي بيست و چند آبان را بر روي شانه‌هايت رها ساخت

 

تلخ‌ترين روزهايم، روزهايي‌ست كه در تبِ عشق او مي‌سوزم

 

اما او

 

اين همه را نفرت نام مي‌نهد

 

نمي‌دانم

 

شايد رسم عاشقي هميشه تنهائيست

 

او كه مي‌‌خواهد برود

 

و چمدانش را پر از سوغات‌هايي كرده كه از دستان مريم‌اش گرفته

 

مريمي‌ خيالي

 

                 كه روي پُل صراط به انتظار او مي‌نشيند

 

اويي كه تمام دوست‌داشتنم را

 

تمام صداقتم را

 

و تمام ايمانم را

 

ناباورانه به تمسخر بُرد

 

كجاست ياري‌دهنده‌اي كه تمام حرف‌هايش را برايم مترجم باشد؟

 

كجاست كسي كه به او بگويد؟

 

هيچ‌گاه نمي‌شود 40 ميليون ستاره داشت

 

در 27 پاييز عمرت

 

تنها بايد صد و ده هزار سال بماني

 

تا اين همه ستاره را به يغما ببري

 

اما براي به گند كشيدن تمام حرمت عشق

 

احتياجي به شهاب‌سنگ نيست

 

تنها كافي‌ست تمام تقصيرها را بر شانه‌ي مني بيندازي

 

كه كمر بسته‌ام بر نيستي خويش

 

و تو بمان

 

بمان براي نظاره‌ي شاهكارهاي زندگي

 

گرامي باشد حريم پُرحرمت دلت

 

برو

 

مي‌دانم خوانده‌ شده‌اي

 

مي‌دانم بي‌نگاه آب غرق در طلسم زهرآلود شك و ترديد و غرور

 

بي‌ترس از نگاه خدا

 

تمامِ منِ من را در خودم لِه كردي

 

اما من مي‌مانم

 

مي‌مانم براي بازگشتت

 

هر چند تمام سال‌ها را همآغوش خاكم

 

اما سجاده‌يِ سبزم فرش راهت براي آمدني باراني

 

ماندني باراني

 

و عشقي جاوداني

 

ع …؟!

 

ش …؟!!

 

ق …؟!!!

 

4/آبان/85

+نوشته شده در شنبه ششم آبان 1385ساعت9:40 قبل از ظهرتوسط مريم دختر باران |
مريم قديسي پاك

 

لگدكوب شد

 

قديسي كه مُهر نمازت بود

 

مريمي كه با او به پابوسي خدا مي‌رفتي

 

اگر عاشقي

 

            لحظه‌اي هم شك مكن

 

كه ما رسالت‌ِمان اين است بياييم، بمانيم، و ... برويم

 

با عشق يا بي‌عشق را نمي‌دانم

 

فقط اين را مي‌دانم

 

چگونه رفتن را بايد بدانيم

 

چگونه ماندن را بايد بشناسيم

 

و از آمدن‌مان هر آنچه كه گذشته را رسوا نكنيم

 

اين زيباست كه هميشه در تُهي خويشتن

 

پُر شويم از خدا

 

از اويي كه روشناش تمام اميد است

 

لگدكوب نكردم

 

اين مني را كه با تمام وجود برايت از عشق مي‌گويد

 

اين مني را كه با تمام وجود دوستت دارد

 

حرمت نشكستم، حرمت‌شكنم مخوان

 

اين روزها آنقدر نازك‌دل شده‌اي كه به تلنگر نسيمي مي‌هراسي

 

اين روزها كه من زَجّه‌هايم پُر از عشق است

 

بيا در تُهي خويشتن پُر شويم از خدا

 

از خداي رنگ باران

 

اين تويي كه نويدِ باراني

 

اين تويي كه باران‌زده

 

                         بي‌التهابي از همه دوستم داري

 

من همانم كه ديروز همْ‌اوج آواز التماس

 

در دعاهاي سبزم

 

                    شب‌ها تا صبح

 

                                     برايت دعا كرده‌ام

 

من همانم كه امروز در اوج آواز التماس

 

براي ماندنم

 

              آبي‌گونه

 

                       ماندنت را مي‌خواهم

 

من همانم كه فردا با اوج آواز التماس

 

تا زنده‌ام با تو هستم

 

اگر بخواهي، اگر بماني

 

براي ماندنم و براي اينكه با عشق زندگي كنم نخواه التماس كنم

 

اما اگر تو قانعي براي با من بودن

 

براي ايمان داشتن به من

 

به التماس‌هايم

 

بگذار من خدا را شفاعت بخواهم

 

براي صداقت اين عشق

 

براي وفاي اين عشق

 

براي بودن اين عشق

 

حرمت نشكستم، حرمت‌شكنم مخوان.

...

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت7:23 بعد از ظهرتوسط مريم دختر باران |
با باران

در نبودنت

 

تا ديروز

 

رنگ خانه‌ام سكوت بود

 

و امروز

 

رنگ خانه‌ام سبز

 

اي آبيِ ناجيِ سپيدي‌ها

 

تو تنها كسي هستي

 

كه در تفسير، قاب سياه خانه‌ام را ربودي

 

تا

 

محبّت سرخي را تجربه كنم كه بوي گل بنفش را مي‌دهد.

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385ساعت10:1 قبل از ظهرتوسط مريم دختر باران |
كابوس

 

كابوس مي‌بلعم هر روز

روزهاي خالي از تو را

حتي اگر پُر از طلسم ماه

بي‌تو تمام روزها را گنگم از سحرگاه تا شامگاهان

و تنهائيم را ري‌را وار ريبارم

دريغا بر نظاره‌گران خاموش

دريغ بر اين همه دورنگي

بر اين همه بي‌كسي

من اين روزها صدايت را از دهان كدام قاصدك خبر بگيرم

نَفَسَت را هم‌نفس كدام باد بجويم

نگاهت را با كدام افق هم‌سو باشم؟

اين روزها كه عشقت تو را از من ربوده است

عشقي خيالي كه تمام روزهاي با من بودن را سايه‌اي پُرناز داشت

اين روزها كه تمام خستگي‌ام دغدغه‌اش بي‌تو بودن است

نمي‌دانم

ما فقط عشق را، گذشت را، مهرباني را

در كتاب‌ها خوانده‌ايم

اين روزها ديگر نه فرهادي هست نه شيريني

اگر بود  و تو ديدي، شك كن.

اين روزها عشق را به مسلخ مي‌برند

ما فقط شعاريم از اين همه تجربه

خودمان صليب را مي‌سازيم براي مسيح

مسيحي كه پيامبري از جانب خداست

خدايي كه محمد را آفريد

علي را آفريد تا سمبل مردانگي باشد

نمي‌دانم چرا فقط علي يكي‌ست

اين روزها ديگر مادري نيست چونان او بزايد

اين روزها ديگر كسي نيست پيرو او باشد حتي اتمي

نمي‌دانم براي چه مي‌گويم، براي كه مي گويم؟

اما دلم سنگين است از اين همه حماقت خودم

كه چرا؟ چرا؟ چرا؟

چرا قرارهايمان را بي قرار كردي؟

چرا نگذاشتي پايمان به خاك كوي تو برسد؟

ترسيدي از نگاه هرزه‌ي ديگران؟

ترسيدي از اين كه بريزد و جمع نشود؟

ما فقط عشق را، گذشت را، مهرباني را

در كتاب‌ها خوانده‌ايم

كجاست كسي كه همه‌ي اينها را اين روزها در خود يكجا داشته باشد

نگرد، نيست، نيست، نيست ...!

شايد هم باشد اما ...؟!

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم خرداد 1385ساعت3:45 بعد از ظهرتوسط مريم دختر باران |
پايان

 

به تو ديگر نتوان گفت سلام

 با تو ديگر نتوان خنديد

 كه تو گل ناز همه اي

 

+نوشته شده در شنبه ششم خرداد 1385ساعت6:12 بعد از ظهرتوسط مريم دختر باران |
مي مانم برايت

در پابوس قدمهايت

هم صداي نفسهايت

در عطرآگين حضور نابت

خسته تر از هميشه

مي مانم برايت

 

+نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1385ساعت7:53 بعد از ظهرتوسط مريم دختر باران |
اگه بگم ببخش مي ...؟!

 

سلام

به باران زده هايي كه بوي نمتان نم بيز چشمهاي خسته ام است

به چشمهاي خسته اي كه سنگين ترين خوابها نيز او را از ياد برده است

به خوابهايي كه همآغوش خيالهاي بي پروايم هي تا ستاره ها مي روند

به ستارگاني كه حتي يكي از آنها نيز در اين هفت آسمان از آن من نيست

به خودم، تنهايي كه صداقتش خريداري ندارد

آخه يكي نيست به من بگه ديونه

تو براي كي اينهمه خودت را به آب و آتيش مي زني

اصلا براي چي بايد اينهمه بسوزي

اصلا براي كي؟

اين روزها حتي جرأت جسارت را هم از آدم مي گيرن

حتي نمي گذارن وقتي محكومي، از خودت دفاع كني

حتي نمي گذارن بهشون بگي، منِ تشنه به خاطر تو حتي از نگاه آب گذشتم

منِ ديونه از تموم ديونه گي هام دست برداشتم

منِ تازه دارم نفس مي كشم، نفس، اونم به عشق تو

به خاطر يك آدم ديونه

كه ديونگي ش كافيه براي همه چيز

من هميشه حرمت علي را مي دونستم چي بوده و هست

تو مقصر نيستي اصلا رسمش همينه

ما آدمها تا وقتي چيزي را داريم قدرش را نمي دونيم

اما اي كاش بدوني من حاضر نيستم با از دست دادنت قدرت را بدونم

و باز هم

سلام

به چرتهاي شكسته ي يك عصر بهاري

به خميازه هاي درختان باراني

به نگاه هاي پر از حياي ديوانگان

به طراوت خيابانهاي خيس

به بوي ارديبهشت

به پاكي دلت

به تمام ايماني كه امروز تو بدون خداحافظي لگدكوبش كردي

اما من عادت دارم به همه چيز

به اينكه همرنگ بارون همرنگ همه چيز باشم

حتي مرگ

حتي ...؟!

و خداحافظ

از تموم گذشته ي خودم

از تموم خستگي هاي خودم

از تموم همه ي خودم

نمي دونم چي بگم جز اينكه اي كاش مي دونستي چقدر دوستت دارم

اي كاش ولي ...؟!

ولي به تاراج رفت تموم التماس هاي سبزم

 و به يغما مي رود تمام ايمانم

با من اينگونه مباش

لااقل به خاطر خدا

                                                                              يكشنبه 17/2/85 ساعت شش عصر

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت7:2 بعد از ظهرتوسط مريم دختر باران |
زير بارون همرنگ بارون

من منتظرتم.

+نوشته شده در جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت11:31 بعد از ظهرتوسط مريم دختر باران |