رنـــــــگ بـــــــاران
مینويسم چون به طور غريزی باور كردهام جز اين گونه خود را باز نگويم
"تمامی مطالب این وبلاگ برگرفته از کتاب ـ رنگ باران ـ نوشتهی خودم است" و شعرهايي كه از خودم نيست را در قسمت عنوان مطلب ذكر كردهام. خوابم نه آنچنانكه ديگر به تو نينديشم سوختم نه آنچنانكه خاموش نشوم در باد ساختم نه آنچنانكه بايد ميساختم . . . رسم خوشايندي نيست خواب سوختهي خودساخته را فاصلهاي دور از جسم من تا تو چشمانت را ببند تا يكي شويم در اين بازار هرز كركسصفتان تنها پناه آوردهام به هستيات و آغوش باز دلت آرامم ميكند بارانم ... دزد من باش براي رهايي از آتشي كه اتم به اتم مرا سوزانده من بهايش را تا خاك شدنم باران به پايت ميبارم. هر كسي رسالتي دارد و من ناجي مِهر خفتهاي هستم كه آغاز و پايانش در توست مرا درياب براي آغاز خويش و تابش دنيايي نور در همهي خودت من عاشق عشقم. در پی التماس زمان در عمق دلواپسیهایم دریغ از یک بار به آغوش کشیدن زلالترین خیال کوچک من كه من مات عشقتم. به آتش میکشم تمام تصویر مبهم خاطراتت را حتی اما با وزش باد از دو سو باز خاکستر این ابهام در من گم میشود. از ابتدا تا انتها بیگانهام به یگانه ماندنم در سلولهای مغزت از انتها به ابتدا یگانهام بر وجود بیانتهات و دیگر حتی نیازی به آغاز نیست. میبندم کور میشوم نمیگردم حتی به دنبال نور شمعی اینهمه ... ذلت فقط و فقط برای ندیدن بدیهایت ... حضور سرد من در پابوسی گرم احساست از همنشینیام با زمستان است اما باور کن باور کن با طلوع خورشید در تو ذوب خواهم شد. جذب جذبهی نامش به دامش افتادم اهل هیچ کجا نبود ساده و سنگین سلام اول را که آغازید؟ یادم نیست! همراه راهش شدم پُرسماجت در گسترهی قلبش چادر زدم با بیزبانی همزبان زبانش شدم صدایش ناب و وفایش نیز اما من کجا و صفر آغاز کجا برای ...؟! التماس چشمهایم شبیه آن گل داخل گلدان روی حوض نیست که تشنه ماند و پرپر شد؟! سوختم سوختم سوختم از سردی عشقت من برای شنیدن فقط به تو محتاجم گوش کن مرا ...! تنها دلخوشیام در روزمرگیهای مکررم طلوع توست در من به شرط خورشید و ماه بودنت ... چه کسی را ضامن مهرت کردی که ناز صدات اینچنین تمامم کرد؟! تبسم نگاه پر عشق مرا در کدام خورشید هر روز به قنوت میایستی که هنوز سجده نکرده در تو گم شدهام؟ ![]()
چهارشنبههاي خيس ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| Design By : Pars Skin |


